گاه نوشت

رهایی! عجب واژه نابی ..

کلاف ذهنم کم کم داره باز میشه

آدما زندگیم میرن و میان و من؟ دیگ سعی میکنم گذشته نادیده بگیرم

سعی میکنم عاقل شم، خیلی غرق آینده نشم

مسخرسا ولی دلم نمیخواد الانم حتی تموم بشه  همین دورانی ک شده دوران سن جوانی و دانشجویی! 

سنی که اولش دلم میخواست همههه چیو تجربه کنم همه چیزُ:)

از درس و دانشگاه کانون های علمی و حاشیه ای و همه چیووووو حتی عشقو!

الان همشو اندکی تجربه کردم و حسم نه میخوادشون نه نمیخوادشون

ریاضت ، حس عجیب و خالصیه 

این چن وقت میخوام با خودم حملش کنم.. حتی اگ کمرمو بکشونه سخته

گذشتن از خیلی چیزا واسه رسیدن بهش میشه یعنی؟ :))))

درسو میخوام اونقدری ک بفهمم اشتباهه من ممکنه موجب خدشه حال ی آدم شه جدی بگیرم

دل بستن نمیخوام مگ از همه چی مطمئن شم همه چی یعنی همه چی یعنی صاف و خالص بدون شک اگرم نیست بمونه بعد

و کانون علمی و شورا صنفی؟ در اعتدال میخوامشون نه جوری ک منو درگیر خودش کنه

بمونه ب یادگار از روزای اخر ابان ،  مهمترین روزای زندگیم

#کامنت ها حرفاتون چشم میزنیم با هم ی کوچولو درگیرم حل شه میام☺

  • دلآشفت. ..

من کم کم دارم از این منِ جدید میترسم..

و البته میگریزم! دوسش دارم تا حدی ولی شک دارم بهش:/

قبلنا خیلی زیاد مهم بود برام ک ب بقیه بفهمونم چقد مهمن واسم

و چقدررر دوس داشتم ویژگی های + تو ذهنشون ازم داشته باشن،

ولی تازگی ها خیلی این جوری نیستم ن اینکه کلا مهم نباشه

اما اولویتم نیس! 

دلم میخواد قفسه اتاقم پر کتابای رنگی و گوگولی شه ک غرق شم توشون

دلم میخواد تنها زندگی کردنُ یاد بگیرم

دلم میخواد خودم با خودم حالم خوب بشه و از برون گرایی بشم ی آدم کامل درون گرا ک تنهاییشو با هیچی عوض نمیکنه!

ولی من همیشه اجتماع ب تنهایی ترجیح میدم و این برا من فاجعس..

مانع پیشرفته این برون گرایی بیش از حد من.. اینک سرشار از انرژی ام و دوس دارم انرژیمو تخلیه کنم بیرون رو ب همه 

شلوغ بودنِ دورم همیشه اولویت زندگیم بوده.. و چقد تلخ!

پ.ن: تبدیل برون گراییم ب درون گراییم برا اجتماعِ، دوستام، اشناهای اطرافم و..

وگرنه منظورم از تنهایی نبودِ خانواده نیس:) اونا فرق دارن..

  • دلآشفت. ..

چ روزای عجیبی! و عجب دغدغه هایی ؛)

چقدر متفاوتم با گذشتِ ها

راسی راسی اگ وقایعی ک پیش میاد واسمون هیچ کدوم تصادفی نباشه عجب دنیایی داریم ما..

اگ هرچی تحویل بدیم بعدا همون گیرمون بیاد تو همین دنیا،  چ میشههه

اگ واقعا همین جور باشه چ شخصیت محتاطی باید داشته باشیم ما !

همین حجم دلم میخاد یکی تو دوردست ها شایدم همین نزدیکا

راهو نشونم بده 

خلاصه  ای ک مرا خوانده ای راه نشانم بده ! ( کاش اومدنم تو این مسیرم اتفاقی نباشه! )

  • دلآشفت. ..

 

تا حالا بلاگری رو دوست واقعی تو دنیای واقعیتون کردین؟ ک بشناستتون؟

خوبه یا اشتباهه؟

  • دلآشفت. ..

فاصله ریا و خود واقعی شده مثل مو باریک 

وسط خوب بودن تو یه لحظه ای ،

 عجیب سعی میکنه نمود پیدا کنه ،،،

 

مثل الان ک سرم زد فلان کار خیرکنم، تو دلم ذوق کردم خوبه واسه انجامش باید به مسئولشم بگم ، حتما دیدش بهترم میشه بهم :/ و الان نیتم قاطی شد شتتتت -__-

  • دلآشفت. ..

_دلت تنگ نمیشه؟

+ تنگ چی؟

_این روزا:) این شبا..

+ یکی از ترسای بزرگ زندگیمه

_ انکار رو دوس داری نه؟

+ خیلی، حذف شرایط بیشتر

_ کافیه تصور کنی الان اینجا نبودی، شاید شدی همونی ک میخای

+ به نظرت زیاد خود اصلیم نیستم؟

_ چن سال دیگ وقتی سنت بالا رف، تب و تاب جوانیت ک افتاد میفهمی کل راه غلط دویدی

+ اره، چطور اصلاح کنم خودمو اما؟

_ عادت کردن ب چیزی زجر داره، خیلی، اولش سخته بعد عادت میکنی

قدم اول اینه انکار نکنی بپذیری، بجنگی و لذت ببری، دو پست قبل یادته؟ مسیر یک سالت مشخص شد، بازم نمیخای بجنگی؟ 

+ ... 💛

 

من این روزا ی آدم ب شدت بیهوده کار و مسخره شدم! ک حوصله چیزی ک الان بدستش اوردم، بخاطرش گریه کردمم ندارم!!! راهی دارین درست شم؟

دلاشفت این روزا آشفتس ک نمیجنگه مال هدفاش.. ک خستس

ک قدر حالِ الانی ک آرزوش بود ی ماه پیش نمیدونه..

  • دلآشفت. ..

خب دعوت شدم به چالش ی سری سوالات راجع ب وبلاگ نویسیم:دی

_چه شد به دنیای وبلاگ نویسی اومدی؟

راستش فک کنم سوم راهنمایی بودم.. از طریق یکی از اشناها به واسطه پروژه ای که نشسته بود گوشه و با کامیپیوترش انجام میداد اشنا شدم=)

و من؟ کاملا بی تجربه و خاااام یه وبلاگ زدم اسمشم گذاشتم کلبه ارامش😂 مطالب تماما کپی شده و صد البته روانشناسی و..  بود. کمی ک پیش رفت، ب واسطه دوستای دبیرستانیم وبلاگ خاطرات راه انداختیم و.. در اخر رسیدم ب بیان :/

 

_هدف از نوشتن وبلاگ؟

نوشتن حس میکنم بخشی از وجود منه! هم حس خوب میده هم اینکه این نوشتن به چگونگی فن بیان هم به نظرم کمک میکنه اما در کل در دنیای وبلاگ نویسی ثبت خاطره ها و گاهی هم مشورت در مواردی هدفه

 

_وبلاگ ایده آل؟

راستش نمیدونم، چون هیچ وقت ب صورت فنی به وبلاگ نگاه نکردم واسه خودم بشخصه وبلاگایی ک قلم روون شاید خاطره نویس یا خودمونی دارن اما دید رو نسبت ب زندگی عوض میکنن خیلی جالبن!😍 یا وبلاگ هایی ک نویسندش قلم خفنی داره=)

 

_نظر در مورد وبلاگ نویسای بیان؟

خوبن ب نظرم، بدی ندیدم از هیچ کدومشون💛

 

_ویژگی ک ی بلاگر داره و تو دوس داشته باشی داشته باشی؟

راستششش نمیدونم اما اگر هر بلاگری هس ک ادم بی خیال و منطقی هست 

صدالبته غبطه میخورم بهش و دمش گرم😎🙌

ی چیز وبلاگ نویسی جالبه برام:))) اونا ک فیک نیستن! و تو هرسال رشدشونو میبینی خیلی فوق العادس.. اینک میبینی رویداد های تازه واسشون پیش میاد گرچه من خیلی با بلاگر ها صمیمی نیستم ولی همین ک شاهد رویداد های تازه هستیم کنارشون جالبه🤗

 

چالش توسط آقای امیر.. (بلد نیستم ادرسشونو لینک کنم)

دعوت میکنم از هرکسی ک این پست رو میبینه..تمام کسایی که دنبال کننده هستند ☺ [ حتی شما دوست عزیز ک ب خودت نمیگیری:دی ]

  • دلآشفت. ..

از اینکه بخوام وارد ی خط قرمزی هایی بشم که ب من و امثال من ربطی نداره گریز داشتم.. اما با این ویژگی تازگی دارم میجنگم،  جسارت گفتنِ نظرت هرچند غالب جمع مخالف باشن اگ حرفت براساس منطقت هست اصلا بی معنی نیست

حقیقتا کی جز خود آدم تو سخت ترین شرایط خواهد موند؟!

و کی اصلا خبر داره تا چند سال دیگه زنده هست؟ مقبول اجتماع بودن تا چ حد درسته اصلا ؟ 

اصلا گریزی بزنیم به بهانه شایعه ای برای محمدرضا فروتن!

جناب x منزوی میشه چون ترنسه! :) چون یکمی متفاوتِ  با ادمای عادی تر،

وقتی واژه ترنس به چشم میخوره تعداد فالورا...سین کردنای پست های مختلف اینستا بیشتر و بیشتر و بیشتر میشه.

ادما واسه حفظ موقعیتشون مسکوت میشن.. طرف اگ ترنسه اولش از انکار بهره میگیره،،، آدما میخوان دلسوز شن ، ک همدمش باشن مثلا؟! چرا چون ویژگی خدا دادی داره ک مقبول اجتماع نیست؟! 

 ما ادما واسه ادمای اشتباه جون  میدیم تا مقبول شیم

تا اجتماع بگه  به به :)))))))

تا وقتی میپرسن فلانی چطور ادمیه همه کف بزنن واسمون..نه جونم! این جور نمیشه.. باید تو خاطر باشه هرچقد بری تو اوج علاوه بر محبوبیت

ادمای دو روی اطرافت بیشتر و بیشتر میشه.. ادمایی ک ظاهرا واسه خوشبختیت خوشحالن اما اگ بخوری زمین عمیقا میخندن..

منفی بافی نمیکنم، چیزیِ ک هست هرچند تو مهربون باشی و حتی متواضع.

میدونی رفیق ی بار راست و حسینی بشین ببین ته مقبول بودن چی هس؟

وقتایی ک کنجِ اتاقتی با حال بد کی محکم بغلت میگیره تا اروم شی؟

اون مهمترین ادم زندگیته و اولویت.. بیین اجتماع،  اون لحظه ها کجاس؟ اون موقع میفهمی راه اصلی زندگیت چیه ..

#دارم تلاش میکنم ب این رویداد برسم ..

  • دلآشفت. ..

سهم ی سال از زندگیم، سرنوشتش نزدیکه.. ی سال از عمر پیش روم.

اگ ب هردلیل نشه.. 

شاید من..

 

من ب کم بودن خودم یقین دارم اما ب نگاه ویژه اون بالایی هم شاید امید..

امیدوارم نگاه ویژه کنه و تبدیل ب خاطره شه نه اندوه مجدد..

 

#بنویسیم سبک شیم فقط! :)

# میگم ب زودی همه چیو.. فقط امیدوارم بشه، خستم بعد این حجم از شرایط سخت  ک فقط خودم میدونم و خالق.. همین..

 

حسم شبیه کنکوری شده ک منتظر نتیجشه..اما اگ نتیجه کنکور ی چیز شخصیه و قابل جبران و مختص درس

این اما ی چیزی فرای همه چی .. کاش برسه لحظه وصال 

چ مال ی کنکوری.. چ ی عاشق.. چ ی درمان .. و چ یه چیزی فارغ همه این چیزا مشابه

شرایط من.. من💛

چشمام سوزش پیدا کرده از فرط کلافگی  شدید ، بخوابم فقط تا فردا..

امید دارم ب دعاهاتون🙁💛 

ب وقت شب بیداری این وقت ..

ب وقت روزی ک داره هی نزدیک و نزدیک تر میشه ب من

پ.ن: غرغرو هم خودتونید : )))))))) 

  • موافقین ۳ مخالفین ۰
  • ۱۵ شهریور ۹۹ ، ۰۳:۱۸
  • دلآشفت. ..

معتقدم جذابیت روز آدما ب طرز نگاهشون بر میگرده..

شاید مسخره باشه اما منطقم میگ الانی ک غرق استرسم

الانی که له له میزنم که اون اتفاق سهم من شه

بیشتر حس میکنم زندم..

دارم له میشما! ولی حس میکنم همین رنجشا داره نگاهمو عوض میکنه ب دور و بر..

الانی ک هی دارم نزدیک میشم و شک و تردیدای وجودیم بیشتر میشه

هی اینکه میگن نمیشه و تصمیم دارم بجنگم..همه اینا منو میکشن اما مجدد زنده میکنن..

راستش فکر میکردم همیشه ی اعتماد ب نفسی دارم ک کسی جلودارم نیس

اما الان ک ب مسیر نگاه میکنم میگم نکنه ک ن؟

نکنه نشه؟ نکنه همه چیو از دست بدم؟

میدونین میگن ایمان و تردید همسایه هم اند..

و من دقیقا همین حالو دارم

همین حد از ی تار مو هم باریک تر شده یقین من..

  • دلآشفت. ..