گاه نوشت

به شدت احساس تنهایی میکنم.

امروز  کل مسیر دانشگاه ب خوابگاه زدم زیر گریه..

کل ترم قبل برام مرور شد و گریه ی من بیشتر..

من خیلی حماقت دارم میکنم و کردم خیلی!

سعی میکردم پرت نشم تو دل حاشیه ها اما..

نمیدونم چی شد؟

که خیلی راحت باختم

تو همه چی!

درس..دل!.. عقل!

امروز بخاطر همه چی گریه کردم و خودمو چلوندم تو آغوش خودم..

آررره من این روزا فقط خودمم وخودم

به سرم زد که بگذرم از این شهر

و برم ی جای دیگه..

اره من ی دیووونه مجنونم

ک دلخوره از همه چی و همه کس

جواب محبت؛ دوستی؛ اعتمادش میشه سنگ بودن

من حسابی خستم..

#از جنس سنگ شم..مثل خودش! خودشون..

  • دلآشفت. ..

یادتونه گفتم میخوام ریسک کنم؟!

بی خیال شدم بخاطر احترام ب مسولِ مخالفِ مربوطه..

میتونسم با پارتی تپل درستش کنم اما نخواستم..

خودم نخواستم.. 

و نمیدونم تا چ حد درست یا غلط بود اما حس الانم بی خیالیه و فارغ بودنه..

این ترمم ترم راحتی نیست واقعنی نیاز به تلاش و تلاش دارد..

و باید شروع کنم.

...

من حقیقت فارغ از دین و چیزای دیگ ک بولد کردن واسمون ؛خوشم نمیومد از فلان پسرک!

دوری میکردم ازش و تو جلسه وقتی میدیدم دخترا رو همون اول به اسم کوچیک صدا میزنه و کنارشون میشینه با خودم عهد کردم اگ حتی ی بار اسم کوچیک من با پیشوند یا پسوند بیاد ورد زبونش دیگ نرم جلسات:/

و این اتفاق هیچ وقت نیفتاد و الان؟ امروز؟ فهمیدم ی آدم پست و پر ادعاس!

وبدش نمیاد تجربه ی زیاد با دختر ها رو..

و این تنها دلیلش روی زیادی ک میبینم دخترا میدن بهش..

تعریف های زیاد الکی از کاراش و اینا.

حالا خوبیش اینه امسال از جلسه میره و به قولی جوون بابا:دی

.....

روایت داریم درود بر زبانی ک غلطانه باز شود!:|

و گند زده گانیم

روایت شیرین رو با ی اشتباه محض به یکی از ترم بالایی ها گفتم و وای بر من🙁

  • دلآشفت. ..
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۱ مهر ۹۸ ، ۱۶:۳۰
  • دلآشفت. ..

نمیدونم چی بگم و چی بنویسم.

با هم اتاقی های جدید الان رابطم بد نیست. 

جز شلوغی ک پر میکنه فضای اتاقو.. ولی خب فعلا ک درسا سنگین نیست بعد ها هم میرم کتابخونه نهایت..

این مشکلی نیست 

اما قضیه فردا؛ صحبت ؛ ریسک ؛ و اون قانونی ک امشب فهمیدم که..

امیدوارم خوب بگذره ..

آرزو میکنید ک خوب پیش بره؟ =) 

  • موافقین ۶ مخالفین ۰
  • ۳۰ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۴۸
  • دلآشفت. ..

بهم گفت مشکل تو و و هم کلاسی هات اینه که این شهر دانشجویی رو به منزله ی محل زندگی در نظر گرفتید..

میگف چرا تلاشتون کم؟

میگف دغدغتون درس نیست..قدر درس رو نمیدونید..

میگف این دور همیاتون.. نخوندناتون تو پنج شنبه و جمعه ها سمه..

دیدم راس میگف..

الان من ب اندازه همین تایمی که رفتم کلاس و دانشگاه واقعا چی حالیمه؟!

همین واحد هایی گذروندیم مثلا..

حتی همون درسایی که 18 گرفتم.. و چ درسی ک 13شدم..

تو ی رنجن علمم! هیچ و پوچ شاید..

راستی شما چیکار میکنید که تو دانشگاه کارتون درس بشه و درس و درس؟!

# حرفای یه عینکی کت دوست بهم

# خودمو پس بدید بهم

  • موافقین ۳ مخالفین ۰
  • ۲۶ شهریور ۹۸ ، ۱۳:۱۵
  • دلآشفت. ..
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۵ شهریور ۹۸ ، ۱۲:۰۶
  • دلآشفت. ..

موندن بین  دو راهی منو میترسونه همیشه..

یه جورایی تطبیق با هرکدوم سخته برام..

و هرکدوم ب اندازه خودشون ریسک پذیر..

ته دلم امید دارم به خودم.. اما یه وقتایی پام ناخودآگاه ممکن فرم تلو تلو شده ها رو بی محابا طی کنه..

این طور بگم ک..

نه هراس..

نه امید..

بلکه ادغام هراس و امید

میشه خلاصه ی  کل حال الانم..

ولی دوست دارم ریسک راه اولی ک خودم خواستمو بپذیرم و برم تو دلش..

مثل جسارت زدن تو دل دریا که میترسیدم..  گریز ناشی از اون احتیاط بود و درست؛ اما تا یه جایی.

. ن اینک فقط از ساحل نظاره گر شم و حتی یه قدم هم لمس نکنم آب رو..

و الان دارم میرم تو دلِ انتخاب اولم..ولی همراهی میخوام..

و میدونم تا انتهای این مسیر فقط خودمم و خدامو انتخابم🙆

پ.ن : مثلا چ جور میشه برخورد کرد با کسی ک عاشقته و میگ صلاحتو میخواد اما حرفاش قابل هضم نیست برات؟ 

میدونید کارم شاید کامل متطقی نباشه اما بی عقلی هم نیست(:

چطور میشه رضایتشو بگیرم؟! چطور نرم میکنید آدمای دور و برتونو؟

و دقیقا مقابل ادمی ک  میگ دوستت داره یکی هس خشک و استبدادی..

اونو چطور میشه نرم کرد؟!

  • ۲۳ شهریور ۹۸ ، ۱۷:۱۹
  • دلآشفت. ..

یه وقتایی حس میکنی تو سیاهیِ مطلقی..

هرچی دست و پا میزنی که خودتو نجات بدی از این مخمصه دلهره آور بیشتر میری تو قعر..

و اونوقته که حس میکنی تموم شدی..

دیگ دست و پا نمیزنی.. تنها یه گوشه خلوت میشه مرهم این روزای باقیت..

و من میون این تاریکی و این قعر..

میون این عمق ناامیدی و کنج خلوتم هرازگاهی به آسمون بالای سرم به نشونه هراس و امید زل میزنم..

گاها اشک میریزم و گاها شاید بیشتر مچاله میشم تو خودم..

اما ته دلم این روزا میگ هنوزم یه امیدی هست..

قبلا هم بوده حتی همون موقع  ک با هر دست و پا زدنم بیشتر غرق میشدم تو این باتلاق سیاه..

*میدانی ما نه تو را فراموش کردیم و نه دشمنی*

این حرف همون قرانه..

میشه بعد این سیاهی مطلق غرق روشنایی شم؟

آنقدر غرق شم ک چشمام از نور زیاد درد بگیره و من سیراب بودنت کنار خودم شم..

میگم ک حال دلم نا متعادله..

امید میخواد و روشنایی..

طلب میکنید براش؟

  • دلآشفت. ..

محتاج شدید دعا

پ.ن: الهی بشه..

همین ورد زبونم شده این روزا..

پ.ن: میخونم وبلاگاتونو اما خاموش..فعلا فرصت میخوام؛ دعا کنید برام 🌹

  • موافقین ۷ مخالفین ۰
  • ۱۸ شهریور ۹۸ ، ۱۵:۳۳
  • دلآشفت. ..

عشق تو وجود تک تکمون جریحه داره حتی وقتی در منفورترین حالتِ حسی وجودی قرار میگیریم..

اون لحظه هم یه چیزی قلقکمون میده سمت یه چیز و شاید هم یه شخص..

و میگردیم دنبال امید تازه واسه زندگی..

حالا این  بهونه امید میتونه صرفا مجازی و معنوی باشه یا زمینی و ملموس..

و من این روزا دارم امیخته این دو تا رو تجربه میکنم!

دارم یاد میگیرم از بی رحمی هام کم کنم..قلبمو صاف کنم از همه چیز و همه کس..

ادا در نیارم و حساس نباشم..

تصور همچین دنیایی هم جذابه واسم..

پذیرفتن غیر و لاغیر..

و آغوش تمام روزهای کنون..

مدام یا تو اینده غوطه ورم یا گذشته..

و یادم رفته یه اکنونی هم هست ک تا بجنبیم میشه قبل..

دلم میخواد این سنی ک توشم پر تغییرات تدریجی قشنگ باشه..

پر گذشتن از دیروز ها باشه !

منِ امروزم رو مدیون گذشتم بدونم اما تو گذشته هم غرق نشم..

من تجربه یه دنیای جدید و میخوام..

شاید حرفای الانم جوگیری باشه اما تصورشم قشنگه برام..

دلاشفت این روزا همون مجهول الحال دیروزه

شایدم کاکتوس..

همه این اسما خودم بودم و هنوزم هستم..همون قدر سریع گذش و به چشم خودم دیدم و هربار تجربه پستی و بلندی متفاوت..

روزای جدیدی هم تو راهه..

و الان من اون موقع رو میسازه..

#چالش هفته های تغییر(شمام دوس داشتین شروع کنید )

  • دلآشفت. ..