گاه نوشت

آخرین مطالب

روز یک

شنبه, ۱۴ خرداد ۱۴۰۱، ۰۷:۲۰ ب.ظ

پلی لیست موزیک هام خیلی تکراری و حوصله بر شده برام!

ب شدت دختر لوسی شدم

۲۴ ساعتی دلم خلوت با مامانمو میخواد 

آغوشش .. هرچند شاید درکم نکنه .. نتونه راهنمایی صحیحی کنه برام ولی همون بغل اش یه دنیا برام بسه..

یعنی تنها چیزیه ک وقتایی ک حالم بده

این دنیا نمیخام ،، جلو چشمام میاد

دوری از خونه و خانواده خیلی سخته

گنگ بودن راهی ک انتخاب کردی هم بیشتر

اجبار هایی ک گاهی از پدر مثلا بهت تحمیل میشه

زندگی این روزام یکم سخت شده!  ولی خب؟ چ میشه کرد؟

کلی هم درس اطرافم هست که باعث شده از شادی ام کم بشه

انگار همش دنبال ی چیز بیرونیم که حالمو تغییر بده ولی خب پیدا نمیکنم:(

برا همین کمتر مینویسم چون دوست ندارم حس بد درونیم ب شماها سرایت کنه..

  • دلآشفت. ..

غریجات۲

دوشنبه, ۲ خرداد ۱۴۰۱، ۰۷:۴۴ ب.ظ

احساس میکنم بودن با چنین هم اتاقی هایی یه امتحانه

یه پخته شدن درست و درمون

که صبرم بالا ک کمتر حساس باشم

ک کمتر حرص بخورم

ک بی تفاوتیم نسبت ب ادما بیشتر بشه

تقدیر این جوری رقم زده تا بزرگ شم

تا از شخصیت برون گراییم ی درون گرا شم

کسی چ میدونه دلیل تقدیر چیه..

پس باز باید بگم که الحمد الله علی کل حال..

...

  • دلآشفت. ..

غریجاااات

دوشنبه, ۲ خرداد ۱۴۰۱، ۰۷:۴۰ ب.ظ

گفتم که واقعا زندگی تو خوابگاه داره برام سخت می‌گذرره 

از اینکه همه فوکوس ان رو هم دیگه!

در حدی ک میدونن رنگ لباس و شلوار هرروزم چ رنگیه

واسه منی ک جزییات فقط آدمای واقعی زندگیم مهم هستن و نسبت ب بقیه بی تفاوتم وحشتناکه !

واسه منی ک بدم میاد کسی بپرسه کجا میری! کجا بودی

اخه این مسائل ب هم اتاقی چ ربطی داره؟

از بددهنی هم اتاقی متنفرم ولی از غر غر زدن خودمم خسته:(((

اون روز هم اتاقی نه چندان با فرهنگ وارد اتاق شده و میگه کفشای بی صاحاب مال کیه !!😑

اخه باو این چ لحن صحبت کردنه؟

چقدررر ادما از دور خوبن و از نزدیک وحشتناک 

مشاور گف که ب مشکلاتت مشکل اضافه نکن

زندگی زیاد سخت نگیر و اینا

گف که برنامه بریز برا طول روزت..  سعی کن از تنهایی و خلوت لذت ببری..

اوووم هم اتاقی های من خیلی خاله زنک اند ..از اینا ک وسط اتاق ساعت ۷ صبح میشینن و راجع ب شخصیت دوست پسر دوستشون حرف میزنن نقد میکنن بد میگن

قشنگ مشخصه سینگل بودن بهشون فشار آورده :/ بابا اخه ب شمااااا چه

خلاصه با هم اتاقی های سمی روزگار میگذرونم !:)))))

  • دلآشفت. ..

شرایط

پنجشنبه, ۱۵ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۰۲:۴۳ ق.ظ

گفتم میدونید چیه خانم مشاور؟ من یکمی ناراحتم..

احساس میکنم واکنشم نسبت ب اون اتفاق زیاد از حد بود😅

شاید نباید اون کارو میکردم

ریکشن خاصی تو صورت مشاور ندیدم فقط بی مکث بهم هشدار داد که خودتو سرزنش نکن!

بهم گف که تو بهترین انتخاب رو از نظر خودت تو اون لحظه با منطق ات کردی پس رهاش کن..

 

آروم تر شدم .. صحبتش منطقی بود من اون لحظه خیلی تحت فشار بودم

درسته یکمم لجبازی کردم ولی اگ اون کارو نمیکردم شاید همش بعد ها حسرت میخوردم که چرا خودمو رها نکردم

چه بسا انتخاب دیگمم کارو خراب تر میکرد.

یه جا خوندم که نوشته بود : چرا ناراحتی از اینکه اشتباه کنی؟ مگه زندگی چندمته؟

 

تازگی رابطم با کتابای روانشناسی بیشتر و بهتر شده و این خوبه ب نظرم.

من یه عادت بدی ک دارم اینه ک شرایط نامناسب اطراف رو واسه خودم غول میکنم!! 🤔😐😅

و این عادت باید رفع کنم😅

  • دلآشفت. ..

دوستدار نسبی تو ۱

شنبه, ۱۳ فروردين ۱۴۰۱، ۰۳:۳۱ ق.ظ

میدونی چیه؟

راستش من لودگی بلد نیستم..از عشوه های دخترونم زیاد سر در نمیارم

نمیتونم الکی قربون صدقه برم و جوری خط چشم بکشم که حالت چشمام خمار شه..

من زندگیو خیلی ساده میگیرم.

مهم نیس واسم که لباسای مارک بپوشم اما دوست دارم همیشه رنگ مانتو و روسری هام رو یکی کنم

از اینا نیستم که برم کافه و خیلی راحت ۲۰۰ تومن خرج کنم

من کافه میرم ولی..

نهایتا تا ۴۰ ۵۰ تومن سفارش میدم..

نمیتونم کفش پاشنه بلند بپوشم ولی عاشق کتونی ام.

سادگی رو به تمام چیزای دنیا ترجیح میدم .. ولی خب تو رو هنوز نمیدونم.

اما.. اگه قطعی بفهمم با تمام سادگی های ایده آل من از زندگی کنار میای برام عزیز ترین میشی و تا ابد کنارت هستم

ولی اگه قراره تو این ابعاد با هم متفاوت باشیم امیدوارم قبل عمیق تر شدن احساساتمون چیزی بین مون رخ نده

دوستدار نسبیِ تو _دلاشفت

میگم نسبی چونکه هنوز خودمم مطمئن نیستم دوستت دارم یا نه:)

  • دلآشفت. ..

مادربزرگ

پنجشنبه, ۱۲ اسفند ۱۴۰۰، ۱۰:۴۲ ب.ظ

مادربزرگ رفت..

برای همیشه.. تا ابد🥀

بمونه اینجا تا بعدا بنویسم

  • دلآشفت. ..

شب چرا می کشد مرا؟

سه شنبه, ۲۱ دی ۱۴۰۰، ۰۳:۱۴ ب.ظ

اون شب فوق العاده بود ..خیلی.. خیلی زیاد

یه محیط مثلا ورزشی خلوت که دور تا دورش پنجره بود و ساعت ۱ شب!

هندزفری گذاشته بودم و غرق شدم تو اون فضا 

دو تا آینه ای ک تو باشگاه زده شده بود 

محیط اون شب خیلییی خیلی خاص بود واسم.

و من؟ چقدررررر اون شب دلم لرزید! 

نمیتونم توصیفش کنم.  اما خیلی  خیلی خوب بود

کاش آدم میتونست احساساتش ب ادما مطرح کنه

کاش تو قلبمون نمیموند و چال نمیشد.. ولی اگ تقدیر بخواد، خدا بخواد 

احساسات ادما شاید به هم دیگ برسه.. 

#باشگاه خوابگاه #میم.میم😅 

 

  • دلآشفت. ..

یادمانِ ما چیه؟

دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۴۰۰، ۰۴:۱۷ ب.ظ

کتابخونه محیط آرومی داره .  حس میکنم تو اوقات فراغت هم میتونه انتخاب مناسبی باشه..

البته اگر اینجا هیچ آشنایی نباشه،  آدمی، نگاهی ، صدایی که گره به گره تو رو به ریشه های خاطرات قدیمی ات برسونه..!

هر صندلی اینجا یادمانِ یه آدمی قبل از توعه . آدمی که شاید ماهِ پیش، سال پیش اینجا نشسته و زل زده به صفحات کتاب و جزوه ای که اونو به نقطه آینده تو رسونده.

شاید هم غم و رنجی که لا به لای صفحات کتاب و تست های کنکور پنهانش کرده هنوز عطرش رو میز رو و صندلی فعلی تو مونده باشه. اولش محتاط بودم سعی میکردم با ماسک روی صورتم قاطی کتابا شم و از محور گرد صورتم دو تا چشم باقی بمونه که اونم تو حالت سر به زیر و زل زده به کتاب پنهون میشه.

امروز تو تاریخ از ما فقط چشم هامون از اجزا صورت  باقی مونده.. چشم هایی که یاد گرفته بدون تکلم با آدما ارتباط بگیره، لبخند بزنه و حتی بغض کنه و نگاهشو از آدمای اطرافش بدزده. 

نمیدونم هدف از اومدن من به این هیاهوی دنیا چی بوده؟ رسالت من تو این دوران..تو این تاریخ برام باور نکردنیه .

مثلا میشد که الان نمیومدم و میزاشتم ۱۰۰ سال دیگ.. ولی اخه ۱۰۰ سال دیگه آیا مطمئنی که هنوز این جهان وجود داره؟ و جوابم نه عه .. انقد همه چیز بعد ویروس غیرقابل پیش بینی که نمیتونم بگم فردایی در کره زمین وجود داره.

اما خب میشد ۱۰۰ سال قبل تر میومدم.. ولی اون زمان هم که جنگ و شهادت بوده و من؟ آدم دوره اسارت و خاکریزه نمیتونم باشم.. آدم قیام و جمهوریت!

پس فعلا بین ۱۰۰ سال قبل الان و ۱۰۰ سال بعد ، همین زمان فعلی منطقی تره.

نمیدونم اینا اثر تشویش کتاب مصطفی مستوره یا حال دل خودم گنگه.. ولی خب شکر میکنم شکر بابت رفتار خوب اون آدم سیاه پوست توی تاکسی .. که کمی خودشو آورد جلو و ازم فاصله گرف که حس امینت ام زیاد شه

تهش هم نزاشت هزینه تاکسی حساب کنم و من نه بخاطر هزینه که بخاطر محبت بین انسان ها امروز عمیق خندیدم

من هنوزم به این زمین و آدماش امیدوارم.. یه روزی همه چی درست میشه.. میشه..

  • دلآشفت. ..

اولین باره که دلم میخواد اونجا بودم!

يكشنبه, ۲۳ آبان ۱۴۰۰، ۱۲:۰۹ ق.ظ

دچار یه حس متناقضم ! فلسفه بعضی دروس و کاربردش نمیفهمم 

کاش شهر دانشجوییم بودم و با استادا گپ میزدم ..

  • دلآشفت. ..

آزمون!

پنجشنبه, ۲۰ آبان ۱۴۰۰، ۰۲:۱۸ ق.ظ

از اتفاقات خوب بگو!

مثلا چی؟ 

مثلا اینکه هنوز ۴۵ روز تا امتحانات فرصت داری و اگ بخوای میتونی به هر آنچه که مد نظرت برسی!

درسته بخاطر درگیری فکری برای رفتن به اون یکی دانشگاه شل کردی ولی دیگ ول نکن!

حس تنهایی و غربت داری؟

فک میکنی ۳ سالِ دیگه این اصن مهمه برات؟

میگی باید تو لحظه حال بود؟

خب اخه دختر الانم که تو فکر آینده نیومده ای ..فعلا که بر نگشتی غمت چیه؟ 

چه بسا برگشتی و همه اوضاع خوب بود.

ث.ا میگف دختر نگران نباش همین موندنِ تو ، رفاقت شکل گرفته بین مون بی حکمت نیست نترس.

و من وسط این همهمه به  پیشرفت هنری هم فک میکنم به اوج رسیدن و این خوبه.

ی چیز دیگ که درسی هست

.. دوس داری اون ازمون پیش روت چطور بگذره؟ 

افرین پس قدر موقعیت رو بدون

رفیق بازی و جینگولک بازی نه علم میشه برات، نه نون و آب!

 

و من باید محور اصلی فکریم بشه اون آزمون و اخ اگ بشه :)

  • دلآشفت. ..