گاه نوشت

اولین باره که دلم میخواد اونجا بودم!

يكشنبه, ۲۳ آبان ۱۴۰۰، ۱۲:۰۹ ق.ظ

دچار یه حس متناقضم ! فلسفه بعضی دروس و کاربردش نمیفهمم 

کاش شهر دانشجوییم بودم و با استادا گپ میزدم ..

  • دلآشفت. ..

آزمون!

پنجشنبه, ۲۰ آبان ۱۴۰۰، ۰۲:۱۸ ق.ظ

از اتفاقات خوب بگو!

مثلا چی؟ 

مثلا اینکه هنوز ۴۵ روز تا امتحانات فرصت داری و اگ بخوای میتونی به هر آنچه که مد نظرت برسی!

درسته بخاطر درگیری فکری برای رفتن به اون یکی دانشگاه شل کردی ولی دیگ ول نکن!

حس تنهایی و غربت داری؟

فک میکنی ۳ سالِ دیگه این اصن مهمه برات؟

میگی باید تو لحظه حال بود؟

خب اخه دختر الانم که تو فکر آینده نیومده ای ..فعلا که بر نگشتی غمت چیه؟ 

چه بسا برگشتی و همه اوضاع خوب بود.

ث.ا میگف دختر نگران نباش همین موندنِ تو ، رفاقت شکل گرفته بین مون بی حکمت نیست نترس.

و من وسط این همهمه به  پیشرفت هنری هم فک میکنم به اوج رسیدن و این خوبه.

ی چیز دیگ که درسی هست

.. دوس داری اون ازمون پیش روت چطور بگذره؟ 

افرین پس قدر موقعیت رو بدون

رفیق بازی و جینگولک بازی نه علم میشه برات، نه نون و آب!

 

و من باید محور اصلی فکریم بشه اون آزمون و اخ اگ بشه :)

  • دلآشفت. ..

یک

پنجشنبه, ۲۰ آبان ۱۴۰۰، ۰۲:۱۱ ق.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۰ آبان ۰۰ ، ۰۲:۱۱
  • دلآشفت. ..

نشد که بشه اما مهم نیست

دوشنبه, ۱۷ آبان ۱۴۰۰، ۰۲:۰۶ ق.ظ

امروز رفتم اون مکان معنوی.. یه دل سیر نگاهش کردم!

درسته ک دیگ ناچارم تا آخر تحصیلم همینجا بمونم و نه مهمان میشم دانشگاه دیگ نه منتقل

ولی خوشحالم خیلی! 

میام میگم ..

مطمئن بودم اگ نشه تموم میشم! گریه امونم میبره ولی الان؟

بی تفاوتم و شایدم خوشحالم

دلیلش خیلی چیزاس ک میگم

دلاشفت شدید دوستت دارم تو یکی از قوی ترین دخترایی که دیدم خیلی خیلی دوستت دارم

💙💙

  • دلآشفت. ..

به خانه وبلاگ بر میگردم

يكشنبه, ۹ آبان ۱۴۰۰، ۰۲:۳۳ ق.ظ

پست های رمز دار قبلی چیز خاصی نیس و بیشتر جهت اینکه یه جا داشته باشم نوشتم

ولی به زودی مفصلا یه چیزایی عمومی منتشر میدم :)

البته نمیدونم وبلاگ اصلا مخاطبی داره یا نه 😅

  • دلآشفت. ..

خاطرات اون شهر ۳

يكشنبه, ۹ آبان ۱۴۰۰، ۰۲:۳۱ ق.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۹ آبان ۰۰ ، ۰۲:۳۱
  • دلآشفت. ..

خاطرات این شهر ۲ (رمز دار)

پنجشنبه, ۲۹ مهر ۱۴۰۰، ۰۳:۵۱ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۹ مهر ۰۰ ، ۱۵:۵۱
  • دلآشفت. ..

مرور خاطرات این شهر ۱

سه شنبه, ۲۷ مهر ۱۴۰۰، ۰۱:۱۳ ق.ظ

یکی از بچه های ترم پایینی دانشگاه باهام رفیق شده و گاهی درد و دل میکنه

اون شب خیلی چیزا برام تعریف کرد و از دغدغه هاش گفت و حس کردم چقد میفهمم..

اون شبی که رو تختم دراز کش شده بودم و نوتیفیکشن گوشیم به صدا در اومد یادم نمیره.

پیام از دختری که نه دیده بودمش و نه حتی میشناختم

خودشو ترم یکی معرفی کرد و تمام تفکرات منو به چالش کشید

ازم حسابی راجع به اعتقادات و پوشش و این حرفا پرسید. از طرد شدن بخاطر محجبه شدنش و .. پرسید.

و من راستش هیچ وقت این چیزا واسم مهم نبود.  کلا از همون اول آدمی بودم که نه خودم به اعتقادات بقیه کار داشتم نه اجازه میدادم کسی به تفکراتم کار داشته باشه.

از همون اول هم دختر پر جنب و جوش بودم از اینا که باید وجب به وجب کانون ها شخم میزدم که بیینم چخبره!

اون دختر حرف میزد و من تمام خاطرات ترم های اولم مرور میشد!

تک تک چالش هایی که میگفت رو من همون ترم یک رد کرده بودم .

هیچ وقت معنای طرد شدن نفهمیدم اما اینکه با این تفکرات هرجایی نباشم رو چرا! البته انتخاب خودم بود و سر این دخترای کلاس حرص میخوردن .

مثل اون شب که تولد رفیق صمیمی ام بود، قرار بود یه جمع دخترونه صمیمی باشیم که پسرام اضافه شدن .

و من؟ نتونستم که بمونم.. بهانه جور کردم و رفتم از جایی که جای من نبود.

نمیدونم تا چه حد داشتن این تفکرات سنتی میتونه مانع از شادی های موضعی بشه که هم سن و سالام تجربه میکنن.

اما اینا گفتم تا برسم به این..

سلی میگف دلاشفت از این شهر به شهر دیگ نرو! اون انتقالی که مد نظرت گرفتی واسه رفتن درست نیس

اون شهر خیلی ازاد تر از اینجاس! این اشتباه نکن ..

و من دوست نداشتم تو چشماش نگاه کنم و بپرسم چی اینجا متناسب با تفکرات من بود که اونجا نباشه؟

و نگفتم.. سکوت کردم.. و دوباره تمام خاطرات این شهر برام تکرار شد.

 

  • دلآشفت. ..

نعمت

شنبه, ۲۴ مهر ۱۴۰۰، ۰۶:۲۶ ب.ظ

وقتی سرشار از امیدی و حریص میشی!
حریص میشی برای بدست آوردن یه چیز فراتر از آنچه ک ممکنه تصاحب کنی
اونوقته که یه دیوار بین تو و همون چیز ممکن ایجاد میشه
میگ قدر اون موقعیت ندونستی؟
اوکی باشه !
پس ازت میگیرمش..
و حالا تو میمونی حال زارت
امیدوارم این اتفاق در حد یه تلنگر باشه
که نشه حقیقت آینده
که فقط خواسته قدرش بیشتر بدونم
بیشتر و بیشتر!
خدا کنه نعمت اش ازم سلب نشه..
💙

پ.ن: ینی اینجا تا مدتی پاتوق غریجات میشه یحمتل😑

  • دلآشفت. ..

یه زفیق مجازی

جمعه, ۲۳ مهر ۱۴۰۰، ۱۲:۲۲ ق.ظ

یه دختری تو صفحات مجازی دارم ک هم دانشگاهی من نیست

اصلا نه همو دیدیم نه هیچی!

حتی رشتمون هم عین هم نیست

حس خوب دارم نسبت بهش ! دوست داشتم باهاش هم کلاسی میبودم :)

حالا یه ارتباط کوچیک صمیمیت از اون موقعی شروع شد ک رفتم حرم و گفتم امشب یادتم!

بعد اون انگار حس نزدیکی مون بهم بیشتر شد خیلی خیلی بیشتر

و چقد دلم میخواس یه سبک ادم این چنینی یا مشابه اش تو کلاس داشتم

هنوزم نمیدونم چ تقدیری بود قبول شدن تو دانشگاه فعلی ام و دوستان فعلی ..

شاید هم زمینه قوی تر شدن خودم و باورم بود نمیدونم..

  • دلآشفت. ..